سبز قامتشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸

دانلود رایگان فرهنگ لغت بی نظیر و بسیار عربی به فارسی معجم المعانی

سخن دوست :امـام صـادق علیـه‌السـلام: گـریـه کننـده جـدم از جـای خـود بـر نمی‌خیـزد مـگر اینکه ماننـد روزی ڪه از مـادر متـولد شـده از گنـاهـان پاک اسـت.

نرم افزار اندروید معجم المعانی

نرم افزار معجم المعانی

موضوع: نرم افزار اندروید معجم المعانی

نوع: ترجمه لغات عربی به فارسی

توضیحات

در این بخش از وب سایت سبز قامت تلاش شده که یک نرم افزار عالی برای ترجمه لغات عربی با نام نرم افزار فرهنگ لغت معجم المعانی در اختیار شما عزیزان قرار داده شده امیدواریم که مورد پسند شما عزیزان واقع شود.

 

توضیحات نرم افزار

نرم افزار اندروید معجم المعانی یک نرم افزار بسیار عالی برای ترجمه لغات عربی می باشد که با استفاده از آن می توان متون عربی را به راحتی هرچه تمام تر ترجمه کرد.

 

داستان کوتاه

اسیر خیال:

مادر چراغ لامپا را فوت کرد و گذاشت تاقچه، ظلمت و تاریکی اتاق را گرفت..

کاش شب نبود، خوابش نمی‌برد.

افکار درهم و برهم را از سرش بیرون کرد، نفسی عمیق کشید. لحاف کرسی را انداخت روی سرش که پلکهایش، چشمانش را زندانی کند، ولی نشد.

لحاف را کنار زد، خیره شد به تیرهای چوبیِ سقف. نشمرده می‌دانست با آن تیر زُمختِ دوشاخه و کج، بیست ‌و ‌سه عدد بیشتر نیست.

شروع کرد به شمردن. یک، دو، .. به بیست رسید، در فضای تاریکِ اتاق حفره‌ای بزرگ به وجود آمد، از حفره، هزاران هزار موجودِ مرموز و ریز، به بیرون پخش شد.

با دقت و ظرافت، همه هماهنگ و منظم. از این سمت کشیده می‌شدند به آن سمت، از آن طرف به این سو.

تا جایی که می‌شد چشمانش را باز کرد، چند پلک سریع و پشت سرهم زد، لبش را گزید.

کمی از تعداد موجودات ریز معلقِ در فضا کم شد، اما همان تعداد، داشتند بزرگ می‌شدند، چشم و گوش و دهان درآوردند، دهانِ گشاد و بزرگ، بینی پهن..

انگار کسی با دو دست بزرگ تمام وجودش را می‌چلاند، کلافه شد.

دستش را به لبه کرسی گرفت و از جا بلند شد، نشست.
باد، پلاستیکِ پشت پنجره را تکان می‌داد.

موهای مادر پخش شده بود روی بالش.

یاد ساعتش افتاد، بد نبود نگاهی به آن می‌کرد. چند روز قبل خریده بود، هزار و پانصد تومان، از پولی که ده تومان ده تومان جمع کرده بود.

نور نمی‌خواست، جایش را می‌دانست. از داخل تاقچه، کنار چمدان زهوار در رفته، ساعت کاسیویِ دسته مشکی‌اش را برداشت. دکمه کوچک کنارش را زد. چراغ فسفری شیشه‌اش روشن شد، ساعت دوازده و بیست و پنج.

چه شبی بود! دلگیر و سنگین، سنگین مانند لحافِ روی کرسی.

چشمانش با خواب غریبه بودند.

قبل از اینکه چراغ لامپا خاموش شود از مادر خواست قصه بگوید.

نشنید یا نخواست بشنود.

قصه قصر طلا را اگر می‌گفت تا حالا طول کشیده بود. قصه‌ زنجیری که پسر فقیر پیدا کرد، وقتی کشید به زمین گیر بود. آنقدر خاک را کنار زد که دروازه یک جای بزرگ‌ معلوم شد‌. در باز شد، قصر قشنگ و پر از طلا..

مادر اگر قصه پسرک فقیر و قصر طلا می‌گفت شاید تا الان تمام نشده بود..

چراغ فانوس پایین اتاق، کنار کفش‌ها، نفت نداشت.

شعبه‌چی از در کوچکِ شعبه نفت بیرون آمد. چربی دستانش معلوم بود. آستین کتش را مالید به صورت. چشم همه به دهان شعبه‌چی بود.

پیت‌های رنگارنگ چسبیده به هم قطار شده بود. چهره‌ها درهم، دست‌ها پنهان در جیب، چشم همه به دهان شعبه‌چی بود.

آفتاب آنقدر پایین رفته بود که دیگر رمقی نداشت. سگی لنگ‌لنگان و باعجله از کنار صفِ نفت گذشت. خود را به مادر چسباند.

شعبه‌چی آستین کتش را به صورت کشید، چشمش به آفتاب بود، سعی کرد صدایش بلند باشد : نفت تموم شد، فردا شاید بیاد.

صف به هم ریخت، همهمه شروع شد، صدای پیت‌های خالی فضا را پر کرد.

اگر نفت می‌رسید فانوس روشن بود و اتاق اینهمه دلگیر نمی‌شد.

دوباره شروع کرد به شمردن: یک، دو، سه، سه..

سه ساعته دارم صدات می‌کنم، بلند شو دیرت شد.

صدای مادر بود،

چشمانش را باز کرد. تیرهای چوبی سقف لبخند می‌زدند. وجودش را شادی گرفت، از اسارت خیال آزاد شده بود.

به این پست امتیاز دهید.
Likes2Dislikes1
دانلود باکس
مشاهده با QR کد
نظرات و ارسال نظر